نوشته های پایین صفحه

سرزده

مامان و بابا
سرزده اومدن
منو و بچّه ها غافلگیر شدیم !
اما وقتی مامان و بابا باشن ، غافلگیر شدن عالیه !!!
ما هم که همیشه آماده و سرمون درد میکنه برای دیدار عزیزانمون ...
ممنون به ما سر زدین مامان خوب و آقای دارابیان پدر دوست داشتنی !
لحظات پر برکتی کنارتون داشتیم ...



پسر کنار مامان و بابا ، آرامش الهی است.
الهی سالم و تندرست باشید مامان ها و باباها !



منتشر شده در 30 دی 1398

اومدن دایی و خوشحالی ما

قبلا درباره ی کلاس عجیب و غریب و آقای واعظی معلّم شگفت انگیزم با دایی صحبت کرده بودم ؛ 
از دایی درخواست کرده بودم ، هر وقت اومدن مشهد ، بیارمشون کلاس.
وقتی شنیدم که دایی از تهران میخوان بیان پیش ما ، خیلی خوشحال شدم .
هم این که چند روزی پیش ما هستن و هم این که می تونم کلاس و دوستان و از همه مهم تر ، آقای واعظی رو بهشون نشون بدم .
به آقامون هم گفتم ، خوشحال شدن و استقبال کردن و گفتن : "چه اتّفاق خوبی !!! "
می دونستم که نزدیکی های ظهر روز چهارشنبه میرسن مشهد ...
خیلی ذوق کردم وقتی کنار من و دوستانم بودن !
این خیلی مهم بود که ، اونا تازه از راه رسیده بودن ولی بلافاصله اومدن پیش ما !!
به نظرم خستگی راه از تنشون در اومد وقتی کارهای خارق العاده ی بچّه ها و کلاس شگفت انگیزمون رو دیدن.
خداییش دوستامم سنگ تموم گذاشتن و اتفاقات کلاس رو تمام و کمال برای دایی و خانم دایی شرح دادن.
در پایان ، با هم سرود خوندیم و مهمانان دوست داشتنی کلاسمون ، از ما کلّی تشکر کردن !
ممنون دایی جون
ممنون خانم دایی
                                 « از طرف سید شایان موسوی »







منتشر شده در 27 دی 1398

دردسرهای مرکز بهداشت امین!

من سیّد امیریوسف نبوی هستم.
کلاس پنجم 1 ، کلاس شگفت انگیز و یا همون کلاس دوست داشتنی !

دیروز یک گروه 5 نفره از کارشناسان تغذیه از مرکز بهداشت امین ، اومدن کلاس ما تا درباره ی تغذیه صحبت کنن .
در 20 دقیقه ای که پیش ما بودن ، گفت و گوهایی با بچّه ها انجام شد.
در میان صحبت ها ، یکی از بچّه ها سؤال کرد ، چرا وقتی لیمو شیرین را پوست می کنیم تلخ می شود؟
خانم کارشناس خیلی راحت گفت نمی دونم و رو کرد به بچّه ها و گفت : « کی میدونه؟ »
کسی پاسخ نداد و از آقا معلّم سؤال کرد که شما می دونید؟
آقا معلّم ما هم که مثل همیشه پاسخ مستقیم نمی دهند و دنبال دردسر برای ما می گردن ( البته به شوخی ) ، رو به بچّه ها کردن و گفتن بچّه ها این یه تغییر شیمیایی است ، وقتی لیمو شیرینِ پوست کنده در هوا می ماند یه اتفاقی براش می اُفته .
حالا همه برای فردا تحقیق کنید که چی میشه ؟ اگه نیازی باشه من هم پاسخ شما رو کامل خواهم کرد .
بردیا از ته کلاس اجازه گرفت و گفت :
« من هم جواب رو پیدا می کنم و می برم مرکز بهداشت و تحویل خانم کارشناس می دَم ! چون خونمون نزدیک این مرکز بهداشت است ».
این ماجرا باعث شد که به کمک برادرم در چند سایت علمی ، این موضوع رو جستجو کنم .
مطالبی رو در که این زمینه پیدا کردم به دقّت مطالعه کردم و یک پاسخ مفصّل با کلّی اصطلاحات علمی رو نوشتم .
هر چی رو هم متوجه نمی شدم از پدر و برادرم پرسیدم .
احساس کردم تسلّط کاملی به مطلبم دارم و میتونم خیلی خوب برای بچّه ها توضیح دهم.
فردا وقتی اومدم و برای بچّه ها توضیح دادم ، آقا گفتن :
« عالی بود نبوی !! منو یاد ارائه ی پروژه های دانشجویان دانشگاه انداختی ».
تازه ، سه تا کارت پیشرفت و عصرانه هم از آقای واعظی هدیه گرفتم. خیلی چسبید.

منتشر شده در 11 دی 1398

هدیه ی دوست داشتنی

اوّلین گروه دریافت کننده ی جایزه ی " بن خرید کتاب "
این گروه پس از سه ماه تلاش توانستند با به دست آوردن 10 کارت عصرانه و استفاده از اعتبار این ده کارت ؛
جایزه ی بن خرید کتاب را دریافت کنند.
مبارکتون باشه پسرا !!

منتشر شده در 11 دی 1398

بچّه ها ! هیس ...

اگه شب دیر بخوابیم ، فکر نمی کنید تو کلاس این اتّفاق برامون بیفته ؟ !!
اتّفاقی که چند روز پیش برای اِرمیا در کلاس افتاد ...

من و بچه ها سعی کردیم اِرمیا بیدار نشه و کمی بخوابه !
اما شرایط خواب برای او ، اصلاً مناسب نبود !

منتشر شده در 05 دی 1398