ماجراهای من و بچه ها

خاطرات و یادداشت های من

مزرعه ی محمّد با فلفل های رنگارنگ



منتشر شده در 21 آبان 1398

دووزک،کنجکاو و بچّه ها

این دووزک است :

این هم کنجکاو :

و این هم بچه هایی که با عروسک ها ، درباره ی رفتارهای مختلف ، برای دوستان خود نمایش اجرا می کنند.




منتشر شده در 21 آبان 1398

سلام بروکلی خوشمزه

فعّالیت علمی این هفته با آقای عابد بود.
خلاصه ، مفید و قابل فهم برای بچه ها ...
متشکرم ایمان !





منتشر شده در 18 آبان 1398

سالارِکلاس

ایشون حسین آقا هستن ؛ سالار کلاسمون !!!

یعنی آقای حسین سالاری از کلاس پنجم 1
امروز حسین سوزنبان قطار مطالعه ی کلاس بود .
با تعطیلات هفته ی گذشته و توقف قطار در ایستگاه مهر ، باید هر چه زودتر سوزنبان مسیر قطار رو تغییر می داد و قطار مطالعه رو وارد مسیر آبان می کرد .
حسین کمک زیادی به من کرد تا بتونم فیش های کتاب های مطالعه شده ی واگن های بچّه ها رو ( در مهر ماه ) بررسی کنیم .
اکنون قطار وارد مسیر آبان شده است .
متشکرم حسین ، کمک زیادی به من کردی !!




منتشر شده در 13 آبان 1398

شایان و هندوانه

با نیروی زیادی هندونه رو بلند کرده بود.
می خواست درباره ی هندونه با بچّه ها صحبت کنه !
برنامه ی سیّدِ کلاسمون ، خلاصه و مفید بود.
متشکرم شایان عزیز !!
قرار شد هندونه رو فردا (13 آبان) بین بچّه های کلاس تقسیم کنیم.
هنوز از داخل هندونه خبری نداریم :)



منتشر شده در 12 آبان 1398

بیرون از مدرسه

کلاس ؛ روز چهارشنبه 31 مهر ، بیرون از مدرسه تشکیل شد.
از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر در اردوگاه ثامن الائمه (ع)


آماده هستیم و داریم میریم ... این بچه ها هم اومدن کمک کنن !!


در مسیر راه ، بچه ها یه کارهایی انجام دادن ...








پس از اسقرار در کمپ ، صبحونه رو دور هم خوردیم ...
و دور هم ، بازی های هماهنگی گروهی ، داشتیم ...


پس از صبحونه ، و جمع و جور کردن ، دو تا فعالیت علمی بین چهار گروه بچّه ها انجام شد ...

هر گروه برای مشورت و انجام فعّالیت ها ، جایی برای خود انتخاب کرد ...








پس از آن ، چند بازی و مسابقه ی گروهی هیجان انگیز با هم داشتیم ...






بچّه ها دو ساعت هم برنامه هایی رو که برای خودشون پیش بینی کرده بودن ، انجام دادن ...
در پایان ، یک عکس یادگاری با هم داشتیم .

این اوّلین تجربه ی جدید اردوگاهی بچّه ها بود .
خوش گذشت ... البته خودشون میگن :)

منتشر شده در 02 آبان 1398

برای بچه ها ( محمد امین )

پروژه هایی که در تابستان آماده شد.
و امروز بچّه ها دور هم ، از یکدیگر می آموزند.



منتشر شده در 28 مهر 1398

ماجرای محیط زیست ( ایلیا و پرهام )



منتشر شده در 28 مهر 1398

انحنا درخاک انداز بچه ها

ـ آقا اجازه ! این خاک اندازها کمی انحنا در وسط دارد و موقع جمع آوری خرده ریزه ، اذیت می شیم.

ـ احتمالاً کیفیت مواد ساخت اون باشه.
  به نظرم باید عوض شن.
  حالا ببینم چه می کنم . باید فرصت بدید پسرا !!
و چند روز بعد ، هدیه ی آقا معلم به بچّه ها ، جاروهای کوچکی بود که آن مشکل را نداشت .





منتشر شده در 28 مهر 1398

برای بچّه ها ( بردیا )







منتشر شده در 27 مهر 1398

ساعت 8 صبح پنجشنبه

امروز پنجشنبه است و آقای واعظی راهی کلاس درس است.
کجا ؟!!
کلاس درس؟
مدرسه که پنجشنبه ها تعطیله !
بله، برای بچّه ها تعطیل است ولی برای ایشون؛ نه !!
آقای واعظی شب گذشته تشک های مربوط به نیمکت بچه ها رو تحویل گرفت.
حالا برای نصب آن ها، راهی مدرسه شده است.
این برنامه، پس از طراحی و تست های لازم و رفت و آمدهای بسیار؛ امروز انجام شد.
در ساخت این زیر نشیمن ها از نئوپان 16 ـ فوم پلی یورتان 2 و ابردو سانت با روکش پارچه ی مبلی ، استفاده شده است.
قرار است بچه ها، هزینه ی این طرح را، از پول های توجیبی خودشون تامین کنند.
آفرین به این پسرا ... حالا این نیمکت ها، سلامتی بیشتری برای آنها دارد.





منتشر شده در 18 مهر 1398

آنگاه پس از تندر

اولین جلسه ادبی کلاس با پیشنهاد امیر یوسف ، برای اجرای یک شعر بلند از اخوان ثالث ؛ برگزار شد.
انتخاب او شعری به نام " آنگاه پس از تندر " بود.
او در خواندن و ارائه ی آن و احساسی که ایجاد کرد، موفق بود.
متشکرم یوسف !

منتشر شده در 18 مهر 1398

سه وروجک و محیط زیست

این سه وروجک دوست داشتنی ، یک اجرای عالی داشتن.
اونا به کمک هم، برای قسمتی از تابلوی محیط زیست، یک نمایش زیبا و آموزنده، طراحی و اجرا کردن.
آفرین پسرا ! عالی بود !

 

منتشر شده در 18 مهر 1398

کتاب پارسا



اگر فرصتی پیش میومد ، با بچّه ها قرار میذاشتیم و میرفتیم سراغش.
با حوصله و مهربون بود.
اهل کتاب رو دوست داشت.
خصوصاً اگر کم سن و سال بودن ،
کتاب شناس خوبی بود.
کتابفروشی کوچک و پر از کتاب او ، تابستون ها پاتوق من بود.
آزاد بودم به همه ی سوراخ سُنبه ها و قفسه ها ، سر بکشم.
اونجا ، حس و حال خوبی داشت.
در کنار ایشون به تو خوش میگذشت ،
خسته نمی شدی!!
از مهربونیش همین بس که هر وقت کتابی برای بچّه های کلاس می خواستم و به هر تعدادی ؛
اگر هم نداشت ، برام آماده می کرد.
هیچ وقت تقاضای پول نکرد و هر وقت پول کتاب ها رو می بردم با خوش رویی تعارف می کرد.
خوب بود ، خیلی خوب بود ...
خدا رحمتش کنه ؛
جاش در جمع ما خیلی خالیست .



آقای ابراهیمی و کتابفروشی پارسا
خاطره ی خوبی در عمق وجود همه ی ماست ...

منتشر شده در 06 خرداد 1398