قصه های من و بابام

یکی بود و یکی نبود .
یک پدر بود و یک پسر بود . آن پدر بابای خوب من بود و آن پسر هم من بودم . من خیلی کوچک بودم که مادرم مُرد . من ماندم و بابام . بابام مرا خیلی دوست داشت . او می خواست من همیشه خوشحال باشم و بخندم . می خواست خوب تربیت بشوم و خوب درس بخوانم . می خواست انسان و مهربان باشم . من این بابای خوب را خیلی دوست داشتم .
بابام برای روزنامه ها و مجلّه ها نقّاشی می کرد . با پولی که از این راه به دست می آورد زندگی می کردیم . خانه ای کوچک و زندگی ساده ای داشتیم ، ولی دلمان پُر از شادی بود . در این خانه بابام هم مادر بود ، هم پدر ، و هم دوست خوب من . همه ی کارهای خانه را بابام می کرد . من روز به روز که بزرگ تر می شدم ، بیشتر به او در کارهای خانه کمک می کردم . ولی همیشه دلم می خواست . . .
وقتی کوچک بودم و هم سن و سال بچّه های امروز کلاسم ، داستان های شیرین من و بابام را در مجلّه ی کودکان می خواندم و از آن ها خیلی لذّت می بردم . هنوز هم از خواندن این قصه ها لذّت می برم .

اکنون سال هاست که قصّه های من و بابام به صورت کتاب چاپ می شود و بچّه های زیادی این قصّه ها را خوانده اند .
اگر شما بچّه های خوب ، این کتاب را تا به حال نخوانده اید ، به عنوان یک زنگ تفریح قشنگ به سراغش بروید .
این کتاب در سه جلد چاپ شده است .  

منتشر شده در 13 تیر 1394 ساعت 22:53