پیشرفت 8

یکشنبه 17 تیر 1397
داستان زیر را بخوانید :
توقّـّع  بی جـا
مادرحیاط را جارو کرد و باغچه را آب داد ، آه بلندی کشید و به طرف اتاق رفت . سماور قُل قُل می جوشید . برای سوّمین بار مرتضی را صدا زد . مرتضی در جای خود غلتی خورد . مادر بالای سر او نشست و گفت : " مرتضی !  بیدار شو، مدرسه ات دیر می شود ."
هنوز چشم های مرتضی بسته بود . مادر او را چند بار تکان داد و گفت : " پـسرم تـو دیـگر بزرگ شـده ای ، خودت باید زودتر از خواب بیدار شوی و وسایلت را جمع و جور کنی ."
مرتضی از جا بلند شد و در حالی که هنوز خواب آلود بـود با عجله دست و صورتش را شست . صبحانـه اش را خورد ، کتاب هایش را جمع کرد و به مدرسه رفت . بعد از رفتن او ، مادر وارد اتاق شد ، مرتضی جای خود را جمع نکرده بود.
هریک از لباس هایش یک طرف افتاده بود ، کتاب هایش روی میز ولو بود و ... چهره ی مادر درهم رفت ، آهی کشید و جمع و جور کردن اتاق را آغاز کرد ! این کار هر روز مادر بود!
یک ساعت از ظهر گذشته بود . مادر نمازش را خوانده و سفره را حاضر کرد . هنوز پدر از سرکار برنگشته بود . همـه جای خـانه از تمیزی برق می زد و بوی گل می داد . امّا مادر خیلی خسته شده بود . زنگ خانه زده شد و مادر در را باز کرد.
مرتضی آمد ، سلام کرد و به طرف اتـاق دویـد . کفش هایش را در آورد و هر کدام را بـه طرفی پرت کرد . کتاب هایش را
گوشه ای انداخت و پشت سر هم از مدرسه برای مادرتعریف کرد . مادر پرسید : "  امتحان ریاضی را چه طور دادی؟ "
مرتضی ابرو هایش را در هم کشید و گفت : " مادر! نمره ی من 17/75 شد . هر چه به آقا معلّم گفتم 0/25 بـه من بدهید ، قبول نکردند . خیلی اصرار کردم ولی گفتند :
« مرتضی ! تو همیشه از دیگران توقّع بی جا داری بهتر است کمی به وظیفه شناسی ات فکر کنی ."
مادر به آرامی گفت : " پسرم فکر نمی کنی حق با آقا معلم باشد ؟ "
مرتضی به تندی جواب داد : " آخر فقط 0/25 می خواستم تا نمره ام 18 شود ."
مرتضی سر سفره نشست . تشنه اش بود . خواست آب بخورد ،  امّا سر سفره آب نبود . از مادرش خواست که آب بیاورد.  
مادر به سختی از جا بلند شد . او خیلی خسته بود. وقتی آب را آورد ، به مرتضی گفت :
« فکر نمی کنی اشتباهات تو زیاد است ؟ »
مرتضی پرسید : « کدام اشتباهات مادر؟ »
مادر گفت : « اگر بگویم ناراحت نمی شوی ؟ »
مرتضی خندید و مادر ادامه داد و گفت : « این که تو از مادر ، دوست و معلّم خودت توقّع بی جا داری ، وظیفه شناس نیستی ، انتظار داری دیگران کارهایت را انجام دهند .»
مرتضی که به فکر فرو رفته بود سرش را بلند کرد و گفت : " مثلا چه کارهایی ؟ "
مادر تبسّمی کرد و گفت : " مثلا این که صبح جایت را جمع نمی کنی ،  هر کدام از کتاب هایت گوشه ای از اتاق است ، کفش هایت را پدرت مرتّب می کند ، انتظار داری آقا معلّم فقط تو را تشویق کند و ...
پـسرم ایـن درست نیست
که آدم از پدر و مادرش و یـا دوست و معلّمش انتظار داشته باشد که کارهای شخصی او را  انجـام بدهند . فکرمی کنی همین الآن درست بود که تو تشنه ات باشد و من با این همه خستگی بلند شوم و برای تو آب بیاورم؟  
مرتضی حرفی برای گفتن نداشت و سکوت کرده بود .
مادر نگاه محبّت آمیزی به مرتضی کرد و گفت : «
پسرم اگر کمی درباره ی رفتار خودت فکرکنی و بدون انتظار از دیگران ، به آن ها محبّت کنی و مسئولیت شناس باشی ، آدم موفّقی خواهی بود . »
مرتضی و مادر سکوت کرده بودند . مادر داشت غذا می کشید که زنگ در زده شد . مادر می خواست بلند شود که مرتضی زودتر از او بلند شد تا در را باز کند.
با باز شدن درِحیاط ، بوی گلِ یاسمن ، درخانه پیچید و لبخندی از رضایت بر چهره ی مادر نقش بست ...
حالا سؤالات زیر را در دفتر خود وارد کنید و نظر خود را بنویسید:
1 ـ وقتی مرتضی متوجّه شد که سر سفره آب نیست چه کرد ؟  به نظر شما کار مرتضی صحیح است؟
2 ـ
آیا این درست است که از دیگران انتظار داشته باشیم کارهای شخصی ما را انجام دهند؟ چرا؟
3 ـ
نمونه ای از کارهای شخصیتان را که خودتان انجام می دهید ، برایم بنویسید.

منتشر شده در 16 تیر 1397 ساعت 22:25