آرشیو نوشته ها

دست مهربان

روزی در یک دهکده ی کوچک ، معلّم مدرسه از دانش آموزان سال اوّل خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقّاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچّه ها ی فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نفّاشی خواهند کرد .
وقتی محسن نقّاشی ساده ی کودکانه خود را تحویل داد معلّم شوکه شد .
او تصویر یک دست را کشیده بود ، ولی این دستِ چه کسی بود ؟
بچّه های کلاس هم مانند معلّم از این نقّاشی مبهم تعجّب کردند .
یکی از بچّه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می دهد . یکی دیگر گفت : شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد .
هر کس نظری می داد تا این که معلّم بالای سر محسن رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ؟
محسن در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد :
این دست شماست !!                              
" ارسال شده توسط زهرا "

منتشر شده در 17 آذر 1394

آقا ما یه کار خیلی مهمّی داریم !

با شور و هیجان وارد کلاس می شود .
در یک دست کیف و در دست دیگر چند تا نایلون .
ــ آقا آقا ما یه کار خیلی مهمّی داریم ! تمام دیشب خیلی روش کار کردیم !
/ حالا بفرمایید بشنید .
ــ نه نمی شه آقا !
ــ خیلی کار مهمّی برای بچّه ها دارم و باید اونا رو در جریان بذارم .
/ حالا بفرمایید کلاس رو شروع کنیم .
و علی به طرف میز خود می رود .
هنوز ننشسته دوباره با هیجان می گه :
ــ آقا باید همین الآن بگم .
و من علی رو آرام می کنم .
کاملاً درکش می کردم ولی می خواستم کمی مدیریت رفتارش را مورد توجّه قرار دهم .
و لحظاتی بعد ...
/ خوب حالا بگو ببینم چه کار کردی علی ؟
ــ آقا باید بیام اون جلو و با بچّه ها صحبت کنم !
/ بفرمایید .
و شروع می کنه به صحبت :
ــ بچّه ها ببینید من از کتابی که خوندم ؛ دیشب براتون یک نقّاشی کشیدم و 27 تا براتون کپی کردم و شما باید اونو رنگ آمیزی کنید .

ــ برای 5 نفر هم جایزه آوردم .
ــ ببینید !
ــ این مال نفر اوّله !
و یکی یکی نایلون هایی را که درون آن کتاب و لوازم بود و شماره ی 1 تا 5 روی آن چسبانده بود ، با ذوق و شوق وصف ناپذیر به بچّه ها نشان می داد .





ــ ببینید بچّه ها این کتاب خیلی قشنگه ، این هم خودکار اکلیلی این هم ماژیک فسفری ... ببخشید بچّه ها دیگه تو کمدم چیزی نبود ، کمدمو خالی کردم . مامانم گقتن مسواک هم براتون بیارم و من به مامانم گفتم نه نمی تونم مسواک ببرم . بچّه ها اینارو دوست دارن .
بعد هم نایلون ها رو به ترتیب کنار دیوار چید .

بله ماجراهای ما با این علی آقای حسن زاده عجب ماجراهایی است !!
دلم می خواست جای بچّه ها بودم ؛ در چنین کلاسی با چنین بچّه هایی ...

منتشر شده در 11 آذر 1394