آرشیو نوشته ها

پدربزرگ من

بچّه ها من امروز می خوام درباره ی پدربزرگم با شما صحبت کنم .
عینک و قبله نما و ذره بین ایشون رو هم با خودم آورم .

من یک پدر بزرگ خیلی مهربون دارم که خیلی دوستشون دارم . پدربزرگ هم منو خیلی دوست دارن ، با هم دیگه می ریم بیرون یک موقع هایی هم واسم چیزی می گیرن .
پدر بزرگم قبلاً در بازار رضا یک مغازه ای داشتن که لوازم مختلفی می فروختن مثل دوربین شکاری ، تفنگ شکاری ، لیزر ، چراغ قوّه ، ذره بین ، همه چی داشتن .
پدربزرگم به خاطر مریضی دایی و مادرشون مغازه رو دادن اجاره و الآن هر روز به مادرشون سر می زنن . من از ایشون الگو گرفتم که وقتی پدر و مادرم پیر شدن من هم بهشون سر بزنم و از اونا مراقبت کنم .
پدربزرگم دو تا فرزند دارن یک پسر و یک دختر . دخترشون مادرم هستن و پسرشون هم دایی منه ؛ یک دونه نوه دارن که اونم منم .
پدر بزرگ من 58 سالشونه و این هم عینک و قبله نما و ذره بین پدر بزرگ منه .
عینک پدربزرگ به من میاد ؛ نه ؟



منتشر شده در 26 دی 1395

جای راحت تر

حسام االدّین ، گاهی از نشستن روی نیمکت خسته می شه و من جای بهتری برای راحتی اون در کلاس ندارم .
امّا حسام در چنین شرایطی اجازه داره هر جا که راحت تره از کلاس استفاده کنه .
بعضی از وقت ها ، بچّه ها با استفاده از کارت عبور ، اجازه دارن برای مدتّ کوتاهی کلاس رو ترک کنن !
حسام تا کنون سه بار از این کارت استفاده کرده !

منتشر شده در 17 دی 1395