آرشیو نوشته ها

ریموت پدر بزرگ

بچّه ها سلام . من امروز از دو تا پدر بزرگم می خوام براتون بگم . یکی پدر مادرم و دیگری پدر پدرم .
این عکس پدربزرگ پدری من است .

اسم ایشون ایرج و فامیلشون هژبر کلالی است . پدر بزرگم متولد سال 1319 بودند که در سال 1388 فوت کردن .
ایشون کارمند اداره ی صنایع بودن .
پدر بزرگ 4 فرزند دارن که پدر من اوّلین فرزند ایشان هستن . پدر بزرگ من 5 نوه دارن که من اولین نوه ی ایشان هستم .
من تا 4 سالگی پدر بزرگم رو دیدم ولی برادرم ندیده است .
یادم میاد یک روز ریموت پیکان پدربزرگم رو برداشتم و اونقدر قفل ماشین رو باز و بسته کردم که ریموت خراب شد .
وقتی پدربزرگ اومد در ماشین رو باز کنه ، در باز نشد و کلّی دردسر کشید !!!!

این سجاده ی پدر بزرگم است که روی آن نماز می خواندن . من هم گاهی روی آن نماز می خونم و یاد پدر بزرگ می کنم .
من پدر بزرگم رو خیلی دوست داشتم و الآن دلم براشون تنگ می شه .
امّا پدر مادرم ؛ اسم ایشون غلامحسین است ، متولد 1320 و الآن 75 سالشون است . پدر بزرگ شغلشون تو ارتش بوده و بازنشسته ی ارتش هستن . خدا رو شکر که این پدر بزرگ رو دارم .
پدربزرگ 5 تا فرزند دارن ، 3 تا دختر و 2 تا پسرکه مادر من سومین فرزند هستن . پدر بزرگ 5 تا نوه هم دارن که من سومین نوه هستم ، بعد از من ، برادرم و بعدِ برادرم پسر دایی ام است . من پدر بزرگ رو خیلی دوست دارم .

منتشر شده در 13 بهمن 1395

مهمانی پدربزرگ ها

وقتی با افتخار از پدر بزرگت صحبت می کنی و احساس قشنگی که از ایشان داری بیان می کنی ،
کلاس پر از بوی یاس می شود .

هفته ای که گذشت چند دقیقه ای مهمان خاطرات بچّه ها با پدربزرگ های عزیز بودیم .
امیر محمّد با عینک و تسبیح پدر بزرگ اومده بود ...

او با عینک و تسبیح پدربزرگش ، احساس بزرگی می کرد .


امیر محمّد از پدر بزرگی هم که پیش خدا رفته بود صحبت هایی برای ما داشت .

سیّد سبحان یکی از کتاب های پدر بزرگ را با خودش آورده بود و خاطراتش ، شنیدنی بود.



منتشر شده در 08 بهمن 1395